|
متنفر می شوم از نوشته هایم آن زمان که جلوی چشمانت واژه هایم را می جوم ! نوشته هایم بوی تعفن می دهند و خودم هم .
این را می دانی ؟ نه نمی دانی ! اگر می دانستی اینگونه قلمم را زیر چرخش نگاه واژگانت تحقیر نمی کردی ! از نوشتن بیزار شده ام ! از هر واژه ای که تو بخوانیش ! از همان واژه هایی که کلاغ هایت مثل تفاله میریزند جلویت ! این را چی ؟ می دانی ؟ نه نمی دانی ! اگر می دانستی صورت برافروخته از تهوعت را از نگاهم بر نمی گرداندی ! چقدر دلم می خواهد این قلم با سکوت آرام شود ! چقدر دلم می خواهد سکوت کنم ! برای همیشه ! نمی توانم ! این را چی ؟ می دانی ؟ نه این را هم نمی دانی ! اگر می دانستی در امواج چشمانت یک موجود چندش آور نبودم ! تو هیچ چیز نمی دانی ! هیچ چیز ! اگر می دانستی این واژه های پر پر از آن من نبود ! تو نمی دانی ! ----------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن : آسوده باش زیبا ! از چشمانت شرم دارم ! هیچ گاه دیگر مرا نخواهی دید ! تا ابد ! حداقل اینرا بدان .......
دفتر نوشته هامو باز کردم ! نوشته هایی بین سالهای ۷۹ تا ۸۳ !! خیلی وقته که دیگه نوشته هامو جمع نمی کنم ! یه ۴ سالی می شه به گمانم ! این متن مربوط می شه سال ۸۰ ! می دونم ظرفیت احساست پر شده ! هرچقدر تو سیر می شی من تشنه تر می شم ! چشماتو ببند ! نمی خوام باز با حرفام عُق بزنی .....................
امشب بازم دلم گرفته ! یه حالیم بین اضطراب و انتظار و ترس . دلم گرفته ، می خواد بباره . کاش الان توی خلوت ترین و بلند ترین خیابون دنیا بودم و شدید ترین بارون در حال باریدن بود کفشامو در می آوردم تا سنگها و ریگهای خیابون حقیقت سختی راه رو یه بار دیگه در باور پاهام زنده می کردند . چندتا نفس عمیق می کشیدم . هر از گاهی ماشینی که با سرعت از کنارم رد می شد منو یاد رفتن می انداخت ! یاد اینکه سواره یا پیاده باید بری و نا امید شدن قدمهات از متولد شدن یعنی مرگ و من نا امید شدم از رفتن . کاش می شد فریاد کشید ! کاش می شد با صدای بلند گریه کرد ، بدون اینکه نگران نگاه های تمسخر آمیز و یا حتی دلسوزانه دیگران بود . منه بی تو ، منه بی تو تنها ترین تنهای دنیاست کاش می شد فراموش کرد و بی خیال همه چیز شد . من بی تو ، من بی تو آخرش از غلتیدن توی این زندگی لجنی خسته می شم ، حالا هم خسته شدم ولی آنوقت کاری می کنم که به همه ثابت بشه خیلی بیشتر از اونچه که فکر می کنن دیوونم . بی تو چه می شه کرد ؟ بی تو باید توی تلخ ترین ثانیه ها لباسی از جنس غربت پوشید و توی درازترین بیراهه دنیا گریست و رفت . بی تو باید توی غمبار ترین لحظه ها ، جان داد و مُرد . بی تو ... هر روز صبح خورشید تکراری از انتهای این جاده بالا میاد و به من می گه یه روز دیگه شروع شد اما در حقیقت یه دیروز دیگه شروع شد . بی تو می رم اما می دونم آخر این راه بن بسته ! می رم اما می دونم آخرش به همون چیزی می رسم که از اون می ترسم آخر همه بی تو بودن ها نیستی و پوچیه ! می رم اما می دونم این همه قدم و این همه رفتن وقتی معنی دار می شه که عطر وجودتو از انتهای این جاده احساس کنم . می رم اما بی تو چه سخته رفتن . می رم با شکسته ترین دل دنیا زمزمه می کنم : بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مُرد ...
بیهودست هر سال تکرار شدن و متولد شدن در انتهای انتظار قدمهایت ! چشمهایت پشت واژه تقدیر ماوا می گیرند تا عادت کنم به واژه تلخ فاصله ! می دانم روزی در میان خاطراتت خواهم پوسید ... خواهم پوسید ...
سکوت خواهم کرد در میان ثانیه ها ! نبودنت را سر خواهم کشید ! پر خواهی شد در عمق رگهایم ... نفس می کشم ! نفس می کشم در میلاد بیست و دو سالگیم ! هستم ... نیستی ! هستم ... نیستی ! تکرارت می کنم ! واژه به واژه ! خط به خط ! صفحه به صفحه ! باز تکرار شدم همچون مرده ای که دوباره به خواب می رود ! متولد شدم ! تکرار شدم ! مُردم ! ندیدی ! نشنیدی ......... باز لبهاي من به خنده نشست روي تنهاييام پرنده نشست باز طوفان گرفت ابراهيم بت من جان گرفت ابراهيم بت من رنگ و بو نميخواهد شبنم است او، وضو نميخواهد برگ و بار جهان ز ريشهي اوست خون پيغمبران به شيشهي اوست هر طرف نقش آن پري رو هست رو به هر سو كه ميكنم او هست دلم از غصه مست اوست هنوز چشمهايم به دست اوست هنوز ميزنم هرچه... در نميشكند بت من را تبر نميشكند تو بتت از گِل است ابراهيم كار من مشكل است ابراهيم تو بهارت به اين قشنگي نيست بت من چون بت تو سنگي نيست گل به گيسو نميزند بت تو چشم و ابرو نميزند بت تو تو صداي مرا نميفهمي حرفهاي مرا نميفهمي امتحان كن جمال او ديدن تا تو باشي و بت پرستيدن تو دلت خون نبوده در هوسي چشمهايت نمانده پيش كسي تو نشستي كنار دلهرهات؟ شده انديشهي كسي خورهات؟ شده از عمق سينه آه كني؟ مثل ديوانهها نگاه كني؟ خيمهی سروري مزن اينجا لاف پيغمبري مزن اينجا عرض و جدي بر اين وجود آور بت عشق است سر فرود آور آب خواهد شد آهن تبرت خون ميافتد از عشوه در جگرت از غمش سر به چاه خواهي برد به خدايت پناه خواهي برد غنچه را بنده ميكند بت من مثل گل خنده ميكند بت من ماه در چاه تنگ پيرهنش ميخزد يوسفانه بر بدنش آبي چشم آسماني او باغ لبهاي زعفراني او شب زيباي گيسوان خمش مژههاي بلند روي همش قطرهي ژاله بر رخ لاله آه از اين ماه چهارده ساله باز لبهاي من به خنده نشست روي تنهاييام پرنده نشست باز طوفان گرفت ابراهيم بت من جان گرفت ابراهيم او در انديشهي زمان جاريست روي لبهاي ديگران جاريست امتحان كن جمال او ديدن تا تو باشي و بت پرستيدن من زبانريز آن پريرويم هر چه دلخواه اوست ميگويم چه كنم رو به اين حرم نكنم؟ سجده بر پاي اين صنم نكنم من چه با اين دل فگار كنم تو كه پيغمبري... چه كار كنم؟
گاهی که به آسمون نگاه می کنی یک ستاره برات چشمک می زنه ! دستتو دراز می کنی تا بچینیش ! فکر می کنی همه چیو می تونی داشته باشی ! اما ... اما فاصله دستت تا اون ستاره حقیقت تلخیو به رخت می کشه !
از ستاره هایی که اول اسمشون با میم شروع می شه خوشم میاد ! مثل مشتری ، مریخ ، ماه ، مثل ... مثل تو !!!! فاصله دستم تا تو خیلی زیاده ! تا حالا به کلمه فاصله فکر کردی ؟ خودش کوچکه اما معنیش خیلی بلند ! به تا چی ؟ فکر کردی ؟ از من تا تو ؟ این کوچکتره ! از من تا ستاره ! بعضی از فاصله ها و تا ها رو نمی شه شکست ! مثل این فاصله ! مثل این تا ! انقدر توی این واژه ها حل شدی که حالا تو خودت معنی این فاصله ای ! نمی شه تو رو شکست ! نمی ذاری دستم به ستاره وجودت برسه ! می بوسمت ! انگار ، تهی تر از مهتابم بیـــدارم ! امــا ، نمـی روی از خــوابــم مــــی کــــشـم نقــــــش صـــــدایـــــت را شـــاید امشب بـاز ، بی تو من بی تـــابم
هر وقت بغض می کنم چشمامو می بندم تا اشکام فراموش نکنند اجازه ندارند از چشمام سرازیر بشند !!
اینروزا از همون روزاست که مدام چشمام بستست ! انقدر دلتنگتم که باز دامن بلندمو پوشیدمو موهای بلندمو دورم ریختم ! مثل پریان راه گم کرده افسانه ای راه می رمو زیر لب ورد می خونم !!!!!! کاش می شد تو رو تو حصار کهنه چند واژه خلاصه کرد ! کاش می شد بند بند وجودتو در لابه لای این سالها پنهان کرد ! کاش می شد خنده هاتو قاب کرد ! کاش می شد .......... امروز دقیقا هفت ساله که چشمام داره بهت التماس می کنه ! می دونم که ندیدی ! خندیدی و از کنارم رد شدی ! نازنینم امروز عشق کوچولوی من با همین دستای کوچکش الفبای زندگی رو می نویسه و آرام آرام تکرارش می کنه !! حالا انقدر دوستش دارم که حاضر نیستم لحظه ای فراموشش کنم ! عطر نفسات در تمام وجودش تکرار می شه ! گاهی بغض می کنم و می گم مهم نیست داشته باشمت یا نه ، مهم اینه که به خیلی چیزای قشنگی رسیدم مثل راز چشمات!! می شه دیوانه ات بود حتی اگر برای همیشه کنارم نباشی ............
روزی تمام خواهم شد در لا به لای همین روزهای دلتنگی ...
می نویسم زیر پستوی آخرین قطره باران ! مثل سهراب ! مثل باران ! مثل عشق ! مثل تمام این ۴۱۶۴۴۸۰ دقیقه ای که نداشتمت !! بازم نیستی ... می نویسم و واژه به واژه های نبودت رو تکرار می کنم ! سال ها، ماه ها ، روزها ، ساعت ها ،دقیقه ها حتی ثانیه ها رو ورق می زنم ! عطر وجودتو یه جایی لا به لای همین روزا جا گذاشتم ! بازم نیستی ... مثل یه صدای مبهم توی خاطراتم می پیچی ! به تاریخ آخرین دیدارمون خیره می شم ! بازم نیستی ... تو قاب کهنه نثر های بی روحم دنبال صدای نفسهات می گردم ! بازم نیستی ... نیستی ... نیستی ... نیستی ............ ------------------- به ایمیل ها پاسخ نمی دم چرا که از طریق ایمیل هک شدم ! نظرات هم مثل همیشه دارای تائید هستند
|
About![]()
نازنینم ... نازنینم ... توی این تنهایی و وحشت تو بیا هم بغض من باش !
Home
|